|
|
|
|
|
قدیم ترها در این آبادی هر سال دو ماه داشت خالی ماه و ماه رمضان که این تقسیم بندی بر اساس میزان عبادتشون بود. ماه رمضان ماه عبادت و راز و نیاز و گرد گیری دلها و خالی ماه که اکثراً زمان استراحتشون بود . همزمان با گردگیری دلها مسلمانان علاقه ی وافری به گردگیری مساجد داشتن . در محله ما زنان و مردان از چند روز قبل مسجد را گردگیری و آماده برای برگزاری مراسمات تو این ماه می شدن . خالی بودن صفوف نماز در خالی ماه چندان مایه ی تعجب اهالی نبود. عادی شده بود که چند نفر از کهن سالان محله برای خواندن نماز به جماعت به مسجد برن . اما در ماه رمضان هیچ عذر و بهانه ای آورده نمی شد . شور و شوقی برای نماز در دل اهالی بود وبرای پیدا کردن یک جا برای نماز از چند ساعت قبل به مسجد رفته یا حتی بعضی از زنان چادر نماز یا سجاده خود شون رو گوشه ای به نشون اینکه جاو مکان اوناست می ذاشتن . اما امسال خبری از اون شورو شوق پیشین نیست . امروز که این مطلب رو می نویسم تقریباً نصف از این ماه گذشته و می بینم که اهالی کم کم یه سوال که نشان از تشویش و آشفتگیشون می ده مدام از از خودشون می پرسن و آن اینکه چرا امسال حتی صف اول نماز جماعت هم پر نمیشه . سالهای قبل حتی برای پیدا کردن یه جای خالی تو طبقه بالای مسجد هم مردم سرو کله هم رو می شکستن اما امسال با فاصله ی زیاد از هم می شینن تا کمی تعدادشون نشون نده!. به قول چند نفر از اهالی که امسال جزء همان معدود افراد شرکت کننده تو نماز جماعته: مسجد امسال سوت و کور و بی رونقه سالهای قبل به مردم می گفتیم آخه چرا فقط تو همین یه ماه یاد مسجد و نماز و کتاب و... می افتید ؟ اما امسال باید به زور بیاریمشون تا دو کلام باهاشون حرف بزنیم حتی خیلی از مردم دیگه روزه نمی گیرن این موضوع تا حدی برای اهالی هم یه مسئله شده اما فکر کنم بتونم جواب سوالشون رو با توجه به وضع امسال اهالی بدم مردم محلمون اکثراً کشاورزن وقت کار هم هیچی جلو دارشون نیست فقط کار و کار و کار . شهریور ماه امسال که مصادف با ماه رمضان بوده زمان برداشت محصول و دیدن نتیجه کارشونه . امسال درست زمانی که موقع هلاک شدن از گرماست اما هیچ کدوم از کشاورزا آرزوی حتی یه قطره بارون هم نمی کنن چون نتیجه ی یه سال کارشون به باد فنا می ره بارون شدیدی بارید و اکثرمحصول خراب شد . برای برداشت محصول کارگر زیادی باید داشته باشن . مزد کارگر این روزا برای زمین روزی 35 هزار تومنه که با توجه به این که نصف محصول هم خراب شده و آب خورده براشون صرف نداره که کارگر بگیرن بعضی از کشاورزا به علت ارزون شدن برنج تو سال قبل و به این امید که وضع بهتر شه کیسه های برنج سال قبل رو تو انبارشون نگه داشتن در حالی که حالا بیشترش رو موش جویده . از طرفی از تبلیغات شبکه های صدا و سیما هم دل خوشی ندارن و می گن تبلیغ برنج دانه بلند برکت از خانه های گیلان برده تا مدت ها مردم این دیار اعتقاد داشتند که نباید شبها سفره رو تکوند یا جارو زد چون برکت از خونه هاشون می ره اما امسال می بینن که با تبلیغ برنج خارجی که نیاز به کدبانو گری نداره و خیلی بیشتر از برنجای اونا دانه بلنده برکت داره کم کم از خونه هاشون می ره. یک سال تمام خون دل خوردن که چرا برنجشون به فروش نمیره و الان حرص می خورن که دیگه همون محصول رو هم برا خودشون نمی تونن برداشت کنن و و شاید اونا هم باید از همون برنجای دانه بلند که شایعه کرده بودن سرطان زاست (البته هیچ وقت اسم سرطان رو به زبان نمی یارن و میگن بی صاحبی یا ناخوشی ) بخورن . مصیبت وارده به کشاورزا و مصادف بودن این ماه با زمان کار کشاورزا دلیلی برای خالی بودن صفوف نماز در این ماه دیدم شما چی فکر می کنید ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری که در این پست اورده ام شعریه از سید اشرف الدین شاعر دوره مشروطيت که يكي از پرآوازه ترين شعراي طنزسراي تاريخ ادب فارسي است . اشعار نسيم شمال ، سرشار از مضامين اجتماعي و سياسي است كه با زباني عاميانه بيان شده و به نظر من مناسب وضع و حال امروزمونه. بخونید .
بچه جون داد مكن لولو مياد سيد اشرف الدين گيلاني شاعرمردم در عصر بيداري
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
سکینه خانم قرعه کشی گذاشته که با تشویق زنها به شرکت کردن تو این طرحش هم خودش یه نون و آبی برا خودش جمع میکنه و هم باعث خیر میشه تا زنای محل یه کم پولاشون رو پس انداز کنن . طیبه خانم ،مغازه ی کالای خانگی داره اتفاقاً اونم قرعه کشی داره . البته قرعه کشی از نوع کالا. این طوری هم کالاهاش به فروش میره و هم مردم محله با پس انداز کردن پولاشون صاحب کالا میشن .طاهره خانم وقت کارو کشاورزی فعال میشه و برا کشاورزا کارگر جمع میکنه بهش میگن بنگاه چی .زنایی که کار کشاورزی می کنن تو بنگاه خونگیش شرکت می کنن و اون به نوبت برای کشاورزای محل کارگر می فرسته طاهره خانم واسطه بین کارگراو کشاورزاست . یه درصدی هم به عنوان دستمزد از کشاورزا و کارگرا می گیره . گاهی اوقات هم بعد از تموم شدن کار کشاورزی براش هدیه ای به پاس زحماتش می خرن . به غیر از قرعه کشی یا همون صندوق زنان ، زنای روستا به اردو هم می رن اردوهایی که اکثراً مقصدشون اماکن مذهبی استانه. تو این اردوها فقط زنا شرکت میکنن به فردی که مسئولیت اردو رو به عهده می گیره کاروان چی میگن . زنا امروزه برای اینکه چرخشون بگرده و از طرفی کمک حال شوهراشون بشن دست به همچین فعالیتهایی میزنن . تو محلمون هر کدوم از زنا به گونه ای فعال در زمینه ی اقتصادین و بر این باورن که تو این دور و زمونه یه دست صدا نداره زن و مرد باید با هم کار کنن . حالا که اونا تحصیلات ندارن یا موقعیت کار تو فضای بیرون خونه رو ندارن می تونن با این کارا هم خودشون رو مشغول کنن و هم درامدی داشته باشن .همیشه این زنای سخت کوش محلمون الگویی برام بودن و هستن . به غیر از فعالیت هایی که در زمینه ی اقتصادیه برای گذراندن اوقات فراغت و البته به این منظور که زاد و توشه ای برای اخرتشون ذخیره کنن مجالس روضه ،ختم قران ،انعام ،آشپزی وسفره ابوالفضل و... برگزار میکنن . گاهی اوقات دور همدیگه جمع میشه با هم غذا برای زمستونشون ذخیره میکنن پیازو سبزی سرخ کرده ،رب ،باقلی درست می کنن و... تو همه ی این فعالیت ها ی زنها نه مردی تومراسمشون شرکت می کنه و نه از محتویات و طریقه ی برگزاریش چیزی میدونه و زنا مدیریت مراسم رو به عهده میگیرن . و به عبارتی و به قول خودشون از هر طرف می دوند تا چرخ زندگییشون بگرده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
در بساط دوره گردِ آن روز در بازار شهرمان ، سوزن نخ کن ها خودنمایی می کرد آن ها را در گوشه ای از بازار پهن کرده و هوار می کشید .سوزن نخ کن داریم ،سوزن نخ کن . و تند و تند سوزن ها را برای رهگذران نخ می کرد . به دوستم گفتم : چه چیز جالبی به درد پیرزن ها می خورد . بعد هم گذشتیم از کنار دوره گرد و رهگذران . فکر کردم جز خودم و دوستم کسی صدایم را نشنیده . اما چند قدمی نرفته بودیم که پیرزنی غضب آلود درکنارمان ماند که با تمسخر می گفت : جوانهای امروز همه تقلبی اند . غذایشان ،درس خواندنشان ،کارشان ،اصلاًخودشان .چشم ما پیرزن ها بیشتر از چشمشان سو دارد . سر را به نشان تایید تکان دادم و با خود گفتم البته . در حیرت او و عکس العملش بودم و سوالهای گوناگون در ذهنم رد می شد (چگونه صدایم را شنیده بود؟! من که آرام صحبت می کردم ،او کجابود؟ چگونه پا به پای ما آمده بود ؟؟!) اوبه همان تندی که به ما رسیده بود از کنارمان رد شد .
پیرزن دل پری از ما جوانان داشت .نمی دانم راست می گفت یا نه اما در آن بین فکر کردم شاید ابتدا ویژگی های پیرزن در ذهن ما ساخته شده و بعد مصداق آن در دنیای بیرون پیرزن شناخته شده . اما آن روز پیرزن آمده بود که بگوید این تصور شما نیز اشتباه است .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم آینده ای مبهم و تاریک و گذشته ای که در پس هاله ای از ابر ناپیداست و گذشت و لی نمی توان آن را انکار کرد ولی دیگر قادر به حس کردنش نیز نمی باشیم . دیشب شب تاریخی در خوابگاه داشتیم چند سال از بیرون این شبها را تجربه کردم ولی امسال نیز خود نیز عضوی از منتظرین بودم. دیروز نتیجه ی ارشد بعد از چند ماه انتظارو بعد از شایعه سازی های متوالی بچه ها در سایت سازمان سنجش ظاهر شد . بعد از ظهر جمعه حول و حوش ساعت 5 بود که یکی از دانشجویان با گفتن این جمله که بچه ها هول نشید ولی بلاخره جواب اومده همه دوان دوان راهی سایت شدیم . وضعیت در سایت دیدنی بود یکی قبل از واقعه گریه سر می داد واینکه اگر نتیجه مطلوب حاصل نشود چه آینده ای در انتظارش است . بساط آب قند و چای نبات از همان دقایق اولیه به پا بود .چند نفری به کافی نت رفته بودند چند نفر به خانه خودشان تا نتیجه را در جمع شلوغ خوابگاه جویا نشوند و بعد از آن بتواند چند ساعتی را تنها باشند . سایت سازمان سنجش در آن ساعت در همه ی سیستم ها خود نمایی می کرد و بعد از دادن و نام ونام خانوادگی و شماره داوطلبی و ...و با یک کلیک بر روی صفحه وسپس لحظاتی سکوت و انتظاری کوتاه و سخت و رقم خوردن آینده . بعد از آن عکس العمل ها بنا به نتیجه متفاوت بود .نفراتی گریان، نفراتی خندان و... در این گیر و دار حتی کسانی که امتحان ارشد نداشتند مشارکت در این صحنه ها داشتند چند نفر تماشاچی چند نفر امداد رسانی و...
اما از دغدغه ها و استرس ها ی دانشجویان : رها کردن این سیر برای خیلی از دانشجویان سخت بود برا همین بعد از اتمام دوران کارشناسی آنها هم می پیوندند به جمع پشت سد کنکور ماندگان . بعضی از دانشجویان می خوانند تا چند سالی این سیر را به تعویق بیندازند .چرا که رها کردن درس و کتاب و تحصیل بعد از 15 ،16 سال سخت است خیلی از ماها توانایی روی پا ایستادن و تک و تنها رها شدن بعد از این سالهای طولانی را نداریم چرا که از نظر من توانایی های لازم را کسب نکردیم . یا شاید آینده ای روشن را پیش پای خود نمی بینیم . دغدغه ی اشتغال و بازار کار نامناسب ،ازدواج و نداشتن مورد های مطلوب ،دختران که تنها با تحصیل از زندان خانه رها می شند این بار بعداز این سالها باز باید در کنج خانه بنشینند .پسر ها نیز سربازی و مشکلات خاص خودشان دانشجویی که دیروز قبول نشده بود می گفت :حالا دیگه مجبورم به خواستگارام جواب بدم چون دیگه بهانه ای ندارم . یکی که اتفاقاً متاهل بود می گفت :وقتی درس می خواندم درگیر تحصیلم بودم ودر روابط خویشاوندی و... غرق نمی شدم ولی از این به بعد دیگر این روابط کلافه ام می کند . چند نفر از دانشجوها که نگران بازار کار و مصائب آن بودند می گفتند: تنها امیدمان این بود که با ارتقای مدرک امکان بیشتری برای کار پیدا کردن خواهیم داشت و با این کار می توانیم آینده ی بهتری را تصور کنیم .
اما در این بین کم پیدا می شوند افرادی که برای خود درس و کسب دانش و کمک به جامعه و خدمت کردن به جامعه و از این شعار ها که فقط در مصاحبه های صدا و سیمایی هدف تحصیل وانمود می شود حرفی به میان بیاورند . البته من نیز جدا از بقیه نبودم من نیز می خواستم این سیر را فقط دنبال کنم تا به انتهی برسم تا بلکه شاید در انتهی ،آن چیزی که آرمانم بود را ببینم .البته حال فکر می کنم با این کار باز نمی توانستم آن چیز را که دوست داشتم ببینم . من به وضع فعلی عادت کرده بودم و مثل بقیه دوستانم رها کردن آن برایم سخت ،عذاب آور و استرس زا بود .
و بلاخره چه خوب چه بد دیروز نتیجه ی امتحان ارشد آمد. در حرف خیلی از دانشجویان می گفتند :اگر قبول نشویم کارمان به دارالمجانین و خودکشی و... می کشد اما انسان سازگار اینجا نیز خودش را نشان داد .فکر می کنم کم کم همه به وضع جدید نیز عادت کنند . راستی یک چیز جالب ،در دفتر خاطراتم رتبه ی کنکورم را آن طور که فکر می کردم نوشته بودم ویعنی به نوعی پیش بینی .البته به دنبالش هم نوشته بودم ان شاء الله که خدا اون روز رو نیاره . و حالا بعد از چند ماه انتظار دیدم که رتبم همان شد که حدس زده بودم و دیدم که نه زمان ثابت می ماند و نه خدا مسبب اعمال من است . روز انتظار هم بلاخره آمد و سپری شد و من هم مثل همیشه با وضع جدید سازگار شدم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
جامعه شناسان دنيا را سياه و سفيد نمي بينند هيچ نقطه اي بهشت موعود نيست و هيچ نقطه اي جهنم نيست .همه ي مردم دنيا رنج هايي دارند و همه ي دولت ها ضعف ها و قوت هايي هيچ دولتي در تمام دنيا تمام توانمندي هاي لازم را ندارد. مهم اين است كه بدانيم يك دنياي خاكستري در وسط دنياي سياه و سفيد دارم كه در آ ن هيچ وقت آدم ها نااميد نمي شوند. مهم الان نيست مهم اين است كه بدانيم در دنيا چقدر به جلو حركت كرده ايم . كار اول اين است كه بدانيم و قبول كنيم كه نقص داريم . در دراز مدت مي توان كارهاي بزرگي انجام داد . مهم اين است كه در لحظه ي مرگ بگويي من آنچه را در توان داشتم به كار گرفتم . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
|
|
|
|
|
"گفتگو باخدا"
خواب دیدم درخواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت :پس می خواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم :اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد، وقت من ابدی است. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب جشن خوابگاه دخترانه حضرت زینب (س) در سالن ورزشی خوابگاه برگزار شد ابتدا شام مجانی (جوجه کباب با ماست و دوغ و سالاد )بعد از ایستادن در یک صف طولی و عرضی نصیبمان شد .مثل آدم های غذا ندیده روی سرو کله هم بالا می رفتیم تا زودتر به غذا برسیم .گرچه دیرو زود داشت ولی به همه می رسید ! مراسم جشن ساعت 9 شب بود هنگام ورود مسئولان به محوطه خوابگاه سرپرستان مدام از پشت بلندگو در ساختمانها اعلام می کردند تا دانشجویان پرده های مشرف به حیاط را بکشند .همه در تب و تاب بودند تا بهترین و زیبا ترین لباس ها را بپوشند و خود را بیارایند تا در جشنی که برای خودشان است شرکت کنند .خلاصه به هر اتاقی که سرک می کشیدم بساط آرایش به راه بود .من هم به همراه دوستا هم لباسهای نو به تن کردیم و کمکی به خودمان رسیدیم تا به بقیه بپیوندیم .در راه که می رفتیم دیدیم بچه ها ی رنگین کمانی یکی دو تا برمی گردند از آنها جویا شدیم که موضوع از چه قرار است ؟
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط حیدری
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط نیک بخت
|
|
||
