تبليغاتX
(روزنه ای برای یک انسان شناس)

(روزنه ای برای یک انسان شناس)

انسان شناسی.علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است. اریک ولف

حاشیه : اول از همه باید بگم به خاطر تخریب ویندوز کامپیوتر من و خانم نیک بخت که اونم به علت ویروس هایی که ما از دانشگاه براشون آوردیم مدتی سیستم های ما در استراحت به سر بردن .منم از این فرصت استفاده کردم وبرای استفاده از هوایی سالم  یه سر رفتم ییلاق و برگشتم . اما تا اون جایی که از خانم نیک بخت اطلاع دارم هنوز هم مشکل سیستمشون حل نشده .خلاصه این که منم بعد از برگشتن چون بابا تازه حقوق گرفته بود و دست وبالش گرم بود سیستم کامپیوترم رو ، روبه راه کردم این دفعه روهم در رفتیم .

 ورزش زنان در شهر کوچک ما

دو سه روزی  که برگشتم صبح ها صدای در حیاط توجهم را به خود جلب می کند . دوست مادرم هر روز صبح در پی او می آید و با هم به پیاده روی یا بهتر است بگویم ورزش می روند .هوای صبح هوای مطبوعی است خنک و پاک که موجب سرزندگی روح آدمی می شود و قدم زدن در یک صبح دل انگیز مطمعناً موجب آغاز روزی پر نشاط می شود . باد خنکی در حال وزیدن بود .هلال نیمه پیدای ماه هنوز در آسمان بود و از سوی دیگر می شد به بالا آمدن خورشید زنده دل که در حال سابیدن چشمانش با تکه پاره های سفید ابر بود نگاه کرد .

امروز صبح من هم به همراه آنها روانه این ورزش صبحگاهی می شوم .بعد از احوال پرسی با دوست مادرم به راه افتادیم . مسیری که آنها هر روز طی می کنند یک رفت وبرگشت که از داخل شهر شروع شده و به یکی از روستاهای نزدیک شهر منتهی می شود . این خانم ها که به صورت چند گروه هستند هر روز صبح طبق برنامه ای که باهم از قبل می ریزند آماده می شوند و منتظر دوستان خود می مانند چون همه آنها از یک کوچه یا خیابان نیستند بلکه ممکن است یکی از مرکز شهر ،دیگری به قولی بالاشهری و یکی هم از پایین شهر باشد خلاصه یکی یکی از خانه ها بیرون می آیند در ادامه مسیرشان در پی دوستانی که در مسیر قرار دارند می روند و با هم مسیر را ادامه می دهند . در این راهروی ها برخی با لباس های رسمی (مقنعه ،مانتو و چادر مشکی ) برخی هم با لباس های خانگی (روسری ،بلوز و دامن و چادر گلدار با زمینه های روشن ) ، برخی با کفش های مناسب پیاده روی و برخی دیگر با همان دنپایی های خانگی که نه تنها پیاده روی را دشوار می کند بلکه می تواند آسیب های جسمی هم در پی داشته باشد، در این راهروی ها شرکت می کنند .

کوچه ها و خیابان ها خلوت بود .نه از ماشین و دود موتور خبری بود نه از آدم ، فقط مرغ و خروس های سحر خیز از سوراخ زیر دیوار ها به سمت خیابان می دویدند و پر هایشان را در حال دویدن می گشودند . گویا آنها نیز از سکوت صبح برای این که کمی به دنبال هم بدوند استفاده می کنند . البته روزی نیست که این حیوانکی ها زیر چرخ های ماشین از بین نروند .از خیابان اصلی و اماکن رسمی و خانه های مسکونی گذشتیم دیگر از خانه ها خبری نبود دو طرف خیابان زمین های مزروعی بود . زمین های شالی پهنه دشت را سبز نمودند ، تا چشم کار می کرد همه جا سبز سبز بود و برکه آبی از یک طرف خیابان نهرکشی شده و آب آن به داخل زمین ها روانه می شد . کم کم به روستا نزدیک می شدیم . از دور پیر مردی سوار بر دوچرخه زنبیل به دست از روستا به طرف شهر در حرکت بود گویا برای خرید نان می رفت . گرچه خیابان اصلی که از وسط روستا می گذشت آسفالت بود اما کوچه های آن خاکی و در سراسر روستا فقط دو مغازه وجود داشت . و خیابان به میدان روستا که حسینیه در آنجا واقع بود منتهی می شد . خانه های روستا خیلی به هم نزدیک بودند و در هر حیاطی بیش از یک واحد خانه وجود داشت و کمتر خانه ای با طرح و ساخت قدیمی دیده می شد .در بعضی قسمت ها باغهای بزرگ میوه نیز دیده می شد .ما از میدان روستا  درست  روبه روی حسینیه مسیر بازگشت را پیش گرفتیم . مسیر سربالایی نفس گیر بود اما خانم ها عین خیالشان نبود و همچنان در حال گفتگو باهم به راهشان ادامه می دادند . آنها در باره همه چیز صحبت می کردند .از مسائل خانه شان ، رفتار آدم هایی که دور وبرشان زندگی می کنند ، از وضعیت اقتصادی ، قیمت های بازار ،کالاهای به روز شده ، اخبار های سیاسی ، سینما ، تلوزیون و برنامه های مذهبی روحانیون در مساجد و تکایا و خیلی زمینه های دیگر به بحث می پرداختند . خانم هایی که  در خانه  زن خانه و مادر بچه ها بودند و کارشان پخت غذا و شست رو ی داخل منزل بود .آنهایی که تا دیروز وظیفه اصلی خود را خانه داری و مواظبت از فرزندان می دانستند و در کار های بیرون منزل دخالتی نمی کردند، امروز حصار های خانگی را شکسته و در یک دسته روی جمعی از مهمترین مسائل روز حرف می زنند .گر چه هنوز فرهنگ و رفتار اصولی ورزش در میان این گروهها رعایت نمی شود اما این ورزش کردنشان می تواند تحت تأثیر چند علت باشد . رفتاری متأثر از تبلیغات کالاهای بازار های اقتصادی که تناسب اندام و زیبایی ظاهری را تلقین می کند ،همچنین تأثیر برنامه های تلویزیونی در باره فواید ورزش و اثرات کاهش وزن در سلامتی و برنامه هایی که فرهنگ ورزش را رواج می دهند،در کنار همه این ها می تواند انقلابی در مقابل مردان باشد چون تا آن جا که خاطرم هست پیاده روی در این مسیر ها تا چند سال قبل کار مردان بود .پدران هنگام غروب آفتاب  به همراه پسران یا به تنهایی در همین مسیر ورزش می کردند که در حال حاضر تعداد مردانی که در این مسیر ورزش می کنند کمتر شده اما روز به روز به تعداد زنانی که روبه ورزش می آورند بیشتر می شود . این زنان معتقد بودند برده و زندانی شوهران خود نیستند و به خود اجازه می دهند تا ساعاتی را برای خودشان اختصاص دهند و مثلاً صبح زود به ورزش بروند در مراسمات مذهبی و تعاونی ها شرکت کنند و به همراه دوستان خود به گشت و گذار های زیارتی و سیاهتی بروند و.... که گرچه نظرشان مبنی بر برده یا زندانی مردان بودن می تواند تصور باطل خودشان از فضای موجود در خانه هاشان باشد فضای که به خاطر مخالفت و اقتدار شوهران در مقابل کارهای زنان به وجود می آید .

زنان انجام این امور را حق خود دانسته و مخالفت مردان را زور می پندارند و خود دا زندانی انها تلقی کرده و به دنبال استقلال امور در زندگی مشترک می روند . اما در حالی که مرد ها کماکان بر غرور خود پایمردی می کنند جامعه نیز عرصه های حضور را برای زنان وسیع تر و آسان تر می کند و خود مختاری زنان کماکان منجر به اقتشاشات خانوادگی می شود . اما این تصور در همه جا صادق نیست و گاهی مردان مشوق ورزش زنان خود هستند ، اما همه چیز از همین ورزش کردن آغاز می شود و مسائل دیگری بروز می کند .به هر حال همه این نا هماهنگی های فرهنگی و اجتماعی می تواند حاکی از آن باشد که مسئله حضور زنان نیز از مسائل جامعه امروز است .

این ها فکر هایی بود که ذهن من راساعتی به خود مشغول کرد و بهانه ای برای نوشتن شد و برای همه شما خوانندگان عزیزکه در این مدت منتظر ما بودید آرزوی تابستانی خوش و پرنشاط دارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط حیدری  | 

 

این وب فتو روزنه ای برای سخن گفتن تصاویر

http://anthropology87.webphoto.ir/

Newly uploaded tinypic picture

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط حیدری  | 

 

هر کدوم از نظریه پردازا دغدغه ای داشتن و سوالی طرح می کردن و برا رسیدن به جوابش تلاش می کردن .

سوال استروس این بود که ذهن بشر چطور کار می کنه ؟

اما ما دانشجوها سوالی که همواره شبهای امتحان از خودمون می پرسیم : چرا درس نخوندم چرا این همه کتاب رو انبار کردیم واسه شب امتحان؟ قول می دیم از ترمای بعد دیگه تو طول ترم مثله بچه آدم درس بخونیم . انگار خودمون رو خیلی دست بالا می گیریم که یه شبه ذهن خود رو تک و تنها رها می کنیم و می خوایم یه شبه کولاک کنیم .اونجاست که مخ آدم از این همه اطلاعات که یه دفعه واردش می شه هنگ می کنه .بیچاره ذهنمون که باید تک و تنها بشینه و حرص بخوره . شاید ما ذهنمون رو مثل نرم افزار حساب کردیم آخه نیست این ترم

spss خونده بودیم و با کارکردش آشنا شده بودیم ،این ترم دیگه در کل می خواستیم که مثل اون عمل کنیم یه شبه داده رو وارد کنیم و سر جلسه امتحان سوالات رو پاسخ بدیم !

ذهنای آشفته تو روزای امتحان ، خوابای پریشون و کابوس امتحان و عذاب وجدان که فقط تو این شبا سراغ ادم می یاد . تو طول ترم پی یللی تللی خودمونیم ،می خوریم، می خوابیم و در کل خوشیم و هدف از درس خوندن و دانشگاه اومدن فراموش می شه و می ره تو حاشیه ذهن و خاک می خوره .

اما این شبا اون موقع که داری سوالای نظریه پردازا و دغدغشون و راهی که طی کردن برا رسیدن به جواب سوالشون و راه حلی که ارائه دادن .رو می خونی اون موقع امواج سوالات خودمون می یاد تو ذهنمون . اما این شبا چه غوغاییه تو خوابگاهها که انبوه دانشجوا اونجان .چند روز تمام فقط و فقط بوی کتاب، رنگ کتاب رو باید ببینی .خواب و خوراکت می شه کتاب. آنقده حالت ازش بهم می خوره که وقتی امتحانا رو تموم کردی احساس می کنی خیلی بوی متعفنی دارن ترجیح می دی هر چی سریع تر اونا رو از جلو چشمات دور کنی حالا یا آتیش می زنی یا تیکه پاره می کنی و…

اون وقت بعد از اینکه اطلاعات رو وارد کردی و به اصطلاح خودت رو برا امتحان اماده کردی . سر جلسه به جای متمرکز شدن رو سوالات هی به مخت فشار می یاری که اِه من که خونده بودم تو اون شرایط زمانی و مکانی اتفاقا حالتاتم خیلی زود برات تداعی می شه ،اما اصل مطلب یادت نمی یاد .آخه وقتی داشتی کتاب رو می خوندی اصلا حواست بود ؟ .

 اگه امتحان خوب باشه و از نتیجش راضی باشی که نتیجه تلاش خودته .اما ،امان از روزی که زمانه بر وفق مرادت پیش نرفته باشه. امان از روزی که امتحان رو گند داده باشی. اونوقته که سعی می کنی هر چی سریع تر خودت رو ازش رفع کنی. علتش رو ربط به هر کی جز خودت اون وقته که من نبودم دستم بود و تقصیر آستینم بود اشکال کار از خیاط بود و از کارخونه پارچه بافی و… می یان وسط .

خلاصه اینکه یه زنجیره تو ذهنت می بافی همه عوامل رو هم دخیل دراون می بینی الا خودت .

آقای استروس تو که دغدغه ات این بود که ذهن بشر چه طور کار می کنه لطفاً هر چی زودتر برا مون روشن کن .ما که تصور درست و حسابی ازش ندارم باید اشکال کار از یه جا باشه.

تو که می گی ذهن بشر اولیه و امروز یکی بوده و بنیان فکر کردن اونا واحده. ذهن تابع مکانیسم ثابتیه که از اول تا امروز تغییری نکرده وبا نظریه تکاملی فکر نکردی و می خواستی نشون بدی  که همه نهادها و فعالیت های فرهنگی برا برآورده کردن نیازهای مادی نیست بلکه غریزه دانستن جزء نیازهای ضروری ذهنه .

اما از جمله آخرت  (غریزه دانستن جزء نیازهای ضروری ذهنه .).نمی دونم غریزه دانستن ما باید یه شبه فعال شده یا اصلا شاید فراموش کردیم که همچین غریزه ای داریم  مگه می شه اگه غریزه بود که باید خیلی زودتر ارضا می شد .

اما ما دانشجوها فقط شب امتحانه که می خونیم اون چیزیایی که قول اشتروس شاید می خوایم بدینیم اونا رو . من که فکر نمی کنم حتی تو این شبا هم به خاطر این غریزه این طور عمل کنیم اون شبم یه توالی از زنجیره علت و معلول رو پشت سر هم قرار می دیم

می خونیم چون بلاخره باید پاس شه البته پیش نیازکه باشه واویلاست . اگه پاس نکنیم

یه ترم  عقب می افتیم شایدم چند ترم دیگه ارائه نشه . بعد چی کار کنیم ؟

 

؟اون وقت صغری خانم همسایه مونم یه دغدغه پیدا می کنه آ خه این دختره چند سال درسش طول می کشه لابد کند ذهنه .اونم هی با خودش کلنجار می ره تا جواب سوالش رو پیدا کنه .

با این اوصاف فکر نکنم درس خوندن ما دانشجوها صرفا به خاطر غریزه دانستن باشه . حتی می شه گفت تو این مورد نقشش خیلی کمتره .

 

آقای استروس !شما که با داشتن صدو خورده ای سال همچنان تو اتاق کارتون به سر می برید لطفا به این سوالمون پاسخ بدید ؟!می شه غریزه دانستنی که گفتید یه شبه بیدار شه ؟آخه ما همچنان در اتاق خوابمان به سر می بریم و عقلمان از این چیزایی که شما گفتیمد به جایی قد نمی ده اگه هدف علم و … غریزه دانستنیه که گفتید پس در بین ما دانشجویان کجاست ؟ من که فکر می کنم مرده !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط نیک بخت   | 

وب فتو

واقعیت را احساس کنید

می گن عکاسی می تونه باعث می شه تاشناختي ريزبينانه از دنیای اطرافم پيدا كنیم و از اونجا که یه انسان شناس باید نگاه تیزی داشته باشه این وب فتو تمرینیه  برای عکس های مردم شناختی

 
Image                          Image                              Image

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

عنوان مقاله

تعریف تمدن ، فرهنگ ، بررسی رابطه آنها ، کارکرد شناخت آنها

مقدمه

فرهنگ از زیربنایی ترین بخش های هر جامعه است. فرهنگ واسطه عقد تمدن و اندیشه در جوامع بشری می باشد. به طوری که اندیشه زیربنای فرهنگ و فرهنگ زیربنای تمدن می باشد. فرهنگ هر جامعه ای از اندیشه و نیروی تفکر در آن جامعه مدد گرفته و به تمدن به عنوان روبنای خود مدد می رساند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط حیدری  | 

 

این عکسی که می بینید دروازه  خانه  یک گیلانی در گذشته بوده  به این دروازه ها بلته می گفتند. ( منظورم چوب هایی است که می بینید ) متشکل از سه چوب که تنه درخت پوست کنده بود در عرض و دو چوب هم بری پایه آن .

به همین سادگی یک در برای خانه هاشان درست می کردند . با این حال در خانه خود بسیار احساس امنیت می کردند .

محیطی که در آن زندگی می کردند ،محیطی که در آن احساس آرامش می کردند و محافظشون بود.

به راستی چه شده که امروزه در و دیواره ها بلند ترو از جنس آهن و بتون شده حتی بالای بلندی دیوارها باز سیم خاردار و شیشه خرده گذاشته اند  ولی بازهم احساس امنیت و آرامش دست یافتنی نیست . اون موقع از در( بلته ) و دیوارهای ( که اکثرا از شاخ و برگ درختان و یا سیم های خار دارساخته می شد . ) که می ساختند هر انسانی به راحتی می توانست عبور کند اما انسان از هم نوع خود هیچ ترس و هراسی نداشت .همین در و دیوار کذایی هم که ساخته می شد  برای محافظت از خود در برابر حیوانات بود . اما امروزه با اینکه حیوانات را در قفس ها محبوس کرده اند . مجبور شده اند که از حریم خصوصی خود نیز محافظت بیشتری به عمل آورند به راستی چرا اینگونه شده است ؟

 

 

اینم یه نمونه در دیگه تو گیلان )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

تو فولکلور گیلان به مطالب جالب و در عین حال عجیبی بر خوردم . خیلی دوست دارم ببینم منشا این تفکرات چیه ؟ و کی این اعتقادات رو به وجود آورده که حالا اگه بخوای بر خلافش عمل کنی توبیخ می شی . یک نمونه از این اعتقادات مطلب زیره .

درختی که تازه بار می ده زن نمی تونه اون رو بکنه چون اونوقت درخت قهر می کنه و سال بعد دیگه بار نمی ده.

برام مسخره است زنی که خودش الهه باروری و زایشه چطوره که خودش با کندن میوه یه درخت باعث می شه که اون دیگه میوه نده یا به اصطلاح قهر کنه .شاید این قضیه رو هم نسبت دادن به داستان آدم و حوا و گناه نخستین حوا و این که اول حوا سیب رو چید رو هر دو از بهشت رانده شدن . همین قضیه آدم و حوا رو نسبت دادن به این که اول از همه اگه زن بخواد یه کاری رو بکنه کار خراب در می یاد و از این مزخرفات .

 اینجا هم آسمون ریسمون به هم بافته شده تا زن یه وقت خیال نکنه که بر مرد برتری داره و این که گاهی اوقات آدم خودش هم به خودش شک می کنه . و از آنجا که می گن شک تو هر کاری کار رو خراب تر می کنه قضیه قوز بالا قوز می شه .

 یه زمانی یه درخت ازگیل  خونه مون داشتیم اولین سال بار دادنش من رفتم میوه اش رو کندم .گفتم بزار حالا امتحان کنم ببینم چی می شه؟ البته کسی خبر نداشت . سال بعد مثل بقیه درختای ازگیل میوه داد نه کمتر نه بیشتر. با اینکه بعدش قضیه رو لو دادم اما بازم می گفتن چون تو میوه رو کندی کم بار داده و هزار تا بهونه دیگه و این که هیچ جور حاضر نمی شدن رو اعتقادات خودشون پا بزارن و می خواستم ثابت کنم که زن یا مرد فرقی نداره اما نه مثل اینکه مسئله  به اون آسونیا که من فکر می کردم نبود .

از این دست مسئله بی شمار می تونیم پیدا کنیم که سلطه مرد بر زن رو تحکیم می بخشه .

یه نمونه دیگه این که تو مهمونیا حتمنه حتما  اول باید به طرف مردا غذا بدن .حالا غذا اگه قراره کم بیاد ضررش به پای زناست اگه می خوان پس مانده غذاها رو مخلوط کنن اونم ضررش به پای زناست . اون وقت خود زنا برا این موضوع هزارتا توجیحات دارن . اینکه اگه عطر غذا به مرد بخوره باید سریع بهش بدی . (زنا فقط دوران بارداری ویار دارن اما مثل اینکه مردا همیشه خدا این طورین ).

عقل من که تو این جور مواقع به جایی قد نمی ده . نمیدونم چرا زنا خیال می کنن از اول تاریخ وضع به همین منوال بوده زنجیره وار این افکار خودشون رو گسترش می دن .اصلا خیال اینکه یه موقعی زن سالاری بوده نمی تونن بکنن( منظورم زناییه که مردا خانه نشینشان کردن و بجز غذا درست کردن و بچه بزرگ کردن و... به چیز دیگه ای فکر نمی کنن . این قدر ذهنشون به مسائل حاشیه ای منحرف شده که فکر اینکه یه زمانی خودشون حاکمیت رو به دست داشتن نمی کنن ). این مطلب رو قبول دارم که از اون موقع که مالکیت خصوصی شد و قدرت از زنا گرفته شد تقسیم کار صورت گرفت و زنا موندن خونه و مردا نان آور خانه و البته پول آور خانه و این که اصلا حاضر نیستن مالکیت اموال خودشون رو به نام زنا بزنن حتی اگه حرفش به میان بیاد جنگ و دعوا می شه چه برسه به اینکه کل اموال به نام زنا خورده شه . دیدم تو خونواده هایی که اموال خونه به نام زنه مرد از منم منم گویی هاش کم شده .

زن و مرد وقتی ازدواج می کنن فامیلی زن رو هم تصاحب می کنن زن رو موظف می کن به اینکه از این به بعد هر جا رفتی با فامیلی من باید صدات بزنن . همین یه چیزم از زنا گرفتن .( اما خوشم می یومد از مادربزرگم که فامیلی خودش رو ، رو پسرش گذاشت . با این که فامیلی عمه ام حسن زاده است . اما فامیلی ما نیک بخته . مادربزرگم می دونست که اگه می خواد فامیلیش حفظ شه اون رو باید رو پسرش بزاره  ).

خلاصه اینکه منم از این آسمون ریسمون بافتنا می خواستم بگم که اعتقادات انسان شناسای فمینیستی رو قبول دارم . و این که رابطه بین زن و مرد به عنوان دو مفهوم فرهنگی بوده . نه زیستی .( خوبه تو ایمیل ساختم وقتی از جنسیت می پرسن کلمه sexرو براش به کار نمی برن   بلکه می گن gender).

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

طرح تفکیک زباله تو رشت اجرا شده و مديرعامل سازمان بازيافت شهرداري رشت گفته براي اجراي اين طرح بايد در بين مردم شهرفرهنگ سازی شه . برا ایجاد فرهنگ تفکیک زباله تو رشت هم کلی تاکید می کنن . گفته شده چون این طرح هزینه بره باید با فرهنگ سازی به نتیجه برسه .
   همچنین گفته شده برا بحث تفكيك زباله از مبداء بايد آموزش با تعريف خاص انجام شه. می خوان فرهنگ زباله رو تو شهر تغییر بدن و زباله رو به صورت تفکیک شده انجام شه در اين زمينه كيسه زباله هايي در هفته 4 بار به شهروندان داده ميشه .عده ای هم می گن برا اینکه فرهنگ تفکیک رباله رو در بین مردم رواج بدیم باید هزینه کنیم و تسهیلات باید باید به گونه ای انجام شه که بستر این فرهنگ سازی آماده گرده .روزانه هزاران تن زباله تو جنگلای گیلان ریخته می شه که قابل بازیافت نیست .

نمی دونم از آموزش و فرهنگ سازی چه تعاریفی ارائه می دن که بعدش این طوری عمل می کنن  . وقتی می خوان طرحی رو اجرا کنن پیش شرط موفقیتش رو می دونن ولی معلوم نیست چرا نتیجه اون طور که می خوان نمی شه . می گن آموزش ، برگزاری کلاسهای آموزشی و... اون وقت نه به کسی اطلاع می دن که زمان برگزاری کلاسا کیه و نه اون طور که باید آموزش می دن . یه چیزی سر هم می کنن تا خیال خودشون رو راحت کنن که کلاس برگزار کردیم پس یه شرط موفقیت رو طی کردیم .

 ترم پیش برا در س فرهنگ و توسعه مون وقتی رو طرح کلزا کار می کردیم از مسئولین می پرسیدیم کلاس برگزار کردین ؟ می گفتن آره . (اما این که کجا و چطور و با چه کیفیتی باید از مردم جویا می شدیم )از مردم که پرسیدیم اصلا نمی دونستن کلاسا کی بوده تازه اون چیزایی که در مورد کلزا به مردم آموزش می دادن رو خودشونم نمی فهمیدن چه برسه به کشاورزی که نه می دونست کلزا چیه و نه زبان فارسی بلد بود اونوقت نشستن تو این کلاسا چه فایده به حال اونا داشت که بدون توجه به  فرهنگ بومی کلاس برگزرا می کردن .اینجا زبانشون مهم بود که  در نظر نگرفته بودن  .ظرفیت کلاسا هم که محدود بود سالانه به 30 نفر اموزش می دادن اونم از بین دوستا و آشنایان خودشون انتخاب می کردن .

یه قاعده تو منطق اینه که نباید ببینیم که کی حرف می زنه بلکه باید ببینیم حرفش درسته یا نه . اما خیلیا این طور عمل نمی کنن . قبل از اینکه توجه کنن که فرد گوینده چی می گه نگاه می کنن که کیه اگه از شخصیتش خوششون اومد که هر چی گفت عمل می کنن گاهی اوقات اصلا به درستی یا نادرستی کلامش توجه نمی کنن . چون دوستش دارن پس هر چی می گه روبدون کم و کاست  اجرا می کنن  . مثلا یه موقعایی تو شبکه های صدا سیما یه افرادی دارن سخنرانی می کنن اما همین که بینندگان  می بینن اون آقا داره صحبت می کنه کانال تلویزیون رو عوض می کنن . گاهی اوقات ناخوداگاه وقتی می بینن که این آدم تیپ ظاهرش مثل قبلیست همین کار رو تکرار می کنن  بدون اینکه لحظه ای تامل کنن .

پس نتیجه می گیریم  مردم این آموزش ها رو از زبان هرکسی  نمی تونن قبول کنن .

(اما  توصیه های راهنمایی رانندگی به زبان کارتون چه قدر زیباست و مردم هم به این برنامه ها علاقه مندند .شاید اگه بقیه طرح ها رو این طور آموزش بدن وضع بهتر شه .)

در مورد تفکیک زباله هم  مردم معمولا اون زباله هایی رو جدا می کنن که از نظرشون بدردبخورن یا بر اساس فرهنگشون دور ریختن و یا اینکه کنار  آشغالای دیگه قرار داده شن  کراهت داره.مثلا حتی اگه به مردم آموزش هم ندن کسی نان خشک  رونه تنها  دور نمی ریزه . بلکه نمی زارن لگد بخوره و اون رو یه گوشه می زارن .

اما حالا کاغذ رو بگو حتی قشر تحصیل کرده هم براش ارزشی قائل نیستن، چه برسه اونایی که کارکرد کاغذ رو فقط برا شیشه پاک کردن دم عید یا سوزوندن و... می دونن  .

 قشر تحصیل کرده ما هم همین که خوندن یه  کتاب رو تموم کردن اون رو آتیش می زنن ، اگه هم بخوان بریزن تو سطل زباله فکر نکنم اون رو از آشغالا تفکیک کنن . وقتی مردم ارزش یه کار براشون روشن نشه حاضر به انجام دادنش نیستن .

تو خوابگاه چند تا سطل زباله رو برا کاغذ اختصاص داده بودن اون سطل هم گذاشته بودن تو سالن مطالعه اما کسی به خودش زحمت نمی داد وکاغذ باطله ها را تا اونجا حمل نمی کرد . در عوض تو سطل های آشپزخونه که مسیردانشجوها  بیشتر به اونجا می خورد مملو از کاغذ باطله ها بود  . در عوض سطل آشغال سالن مطالعه مملو از پوست بیسکوییت و هسته میوه ها و... بود . یعنی دقیقا برعکس عمل می کردن .

پس باید مردم به درستی کاری که می کنن باور داشته باشن . اون رو برا خودشون سودمند ببینن . از کسی که این توصیه رو بهشون می کنه خوششون بیاد و در کل طرح رو برا بهتر شدن زندگی خودشون بدونن نه عاملی برا برهم زدن نظمی که بهش عادت کردن . و فکر نکنم بدون در نظر گرفتن این مسائل یه طرح بتونه پیروز شه حتی اگه کلی بودجه براش اختصاص بدن .

 

 

این عکسی رو که می بینید از یکی از مناطق رشت گرفتم از این سبدای زباله تو کل منطقه گذاشتن اما دریغ از اینکه یه اشغال توش بریزن .( لازم به ذکره دلیل این کار مسئولین اعتراض مردم به آلودگی رودخانه و بوی شدید آن مخصوصا در فصل بهار و تابستان بوده . مسئولین کنار رودخانه از این سبدا گذاشتن تا مردم دیگه تو رودخونه اشغال نریزن امانتیجه اش همینیه که می بینید) اما دقیقا می دادن که همین جا باید آشغالا رو بریزن اما اینکه یه خورده دستشون رو دراز کنن و داخل این سبد قرار بدن خیلی براشون زحمت داره ولی شاید بگن اگه دفعه بعد این کار رو تکرار کنید باید جریمه بدید برا اینکه مردم باور کنن که کسی ناظر به رفتارشونه دوربین مخفی هم  کار بزارن شاید دیگه وضع به این منوال نباشه !البته اون وقت هم می گن تو یه جامعه دیکتاتوری زندگی می کنیم و... هزار تا گله شکایت دیگه .

 مردم ترجیح می دن که آشغالاشون رو تو رودخونه ای که کنارشه بریزن آخه فکر می کنن که رودخونه همه آشغالا رو با خودش می بره اما اینکه کجا می بره توجه نمی کنن . اون وقت هم به مسئولین اعتراض می کنن و داد و بیداد که بوی رودخونه سرمون رو برد بیاید و رودخونه رو لایروبی کنید و دوباره زمان و هزینه ویه جماعت و بیا حالا دوباره درستش کن 

نتیجه :هنوز فرهنگ اینکه آشغال جاش تو سطل زباله است بین مردم نهادینه نشده اونوقت طرح تفکیک زباله اجرا می کنن  .

 

حاشیه : باور کنید کار من فقط اشکال گرفتن نیست . ولی وقتی اشکالای کار  رو می بینم می خوام تحلیلام مثل راننده تاکسیا نباشه . این که غر می زنن و از زمین و زمان ایراد می گیرن اما یه راه حل ارائه نمی دن . اما نمی دونم چرا وقتی می خوام راه حل ارائه بدم بازم یه مشکل دیگه می بینم اما سعی می کنم که این قدره فکر کنم که تحلیلام از سطح یه راننده تاکسی فراتر بره . به قول استاد فاضلی آینه رو می گیرم بالا سرم و از اون بالا به واقعیات نگاه می کنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

با خودم گفتم حتما که نباید عکس بازیگرا رو رو تو روزنامه ها و مجلات بزارن و مسابقه ترتیب بدن و از خوانندگان بخوان که تشخیص بدن که کدوم بازیگره (البته بازیگرا رو که همونطوری که همه می شناسن اونا عکس بچکی های بازیگرا رو می زارن .)

این عکسی که می بینید عکس یه انسان شناس معاصره (عکس الان انسان شناسه نه عکس بچکیاش!) کتابای زیادی تالیف کرده فیلم آموزشی هم ساخته

اگه تونستین در بیارین که اسم این انسان شناس چیه و اسم چند تا از کتاباش رو بگین و... شاهکار کردین .

البته من که تو سایت یا وبلاگ فارسی نام و نشانی از ایشان ندیدم اگه شما دیدید خبرم کنید .

یه راهنمایی به همکلاسی ها :استاد حسنی فیلم آموزشی که این انسان شناس ساخته بودن رو برامون تو آمفی تئاتر پخش کرده بودن

حاشیه :مترجمای محترم لطفا یه زندگی نامه و یه چند تا آثار از این انسان شناس رو برامون ترجمه کنید خب هر سال دانشگاه ها مترجم تحویل جامعه می دن خب هم کمکی به ما کنید و هم خودتون به نان و نوایی برسید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

یک ترم دیگه ام گذشت . ترم 5 دانشگام رو میگم .

وقتی صفر کیلومتری بودم و ترم بالاییام رو می دیدم اونا رو از پایین نگاه می کردم . فکر می کردم چقدر حالیشونه اما الان که خودم به این موقعیت رسیدم می بینم خودم تو همون صفر کیلومتر موندم البته شاید فقط خودم این طوری باشم اونا واقعا مثل من نباشن اما از این ترم که گذشت و از کوله پشتیم برا تون بگم .

خدمتتان عرض کنم یه چند واحدی گرفتم البته هنوز پاس نشده مرحله اصلیش مونده . امتحان دادن و ورق سیاه کردن و شب تا صبح بیداری کشیدناش مونده ، اما خوش خوشیاش گذشت. خواستم الان یه ارزیابی کنم ببینم این ترمم چطور گذشت چون به نظرم آنچه که تو اون حافظه بلند مدتم می مونه همین اندوخته های تو طول ترممه .

یه درسی داشتیم تحت عنوان مردم شناسی پیش از تاریخ . رو عنوانش تاکید می کنم چون تنها چیزی که از این ترم به یاد سپردم همین عنوانشه که اینم یه هفته مونده بود کلاسا تموم شه فهمیدم قبلش همه دانشجوا این کلاس رو به اسم باستان شناسی می شناختن خب تقصیرم نداشتن قبل از عید که اصلا روی مبارک استاد رو ندیده بودیم بعد از عید هم همون دو جلسه ای که کلاس تشکیل شد باستان شناسی خوندیم آخر ترمی هم یه جزوه 70 صفحه ای دادن دست بچه ها گفتن از روش کپی بزنین واسه کل کلاس. البته برا تعیین کردن صفحات هم از بچه ها نظر خواهی کردن اگه پافشاری می کردم صفحات کمتر هم می شد حالا حساب کنید که ما از مردم شناسی پیش از تاریخ چی فهمیدیم .تو طول ترمم هر کی ازمون می پرسید استادون کیه سنگ اینو به سینه می زنیم که استادمون رئیس میراث فرهنگی مازندرانه .

یه درسی دیگه هم داشتیم تحت عنوان ایل شناسی .چند ترم انتظار کشیدیم که این واحد رو بهمون بدن خیلی دوست داشتیم که یه گردش علمی به مناطق عشایر نشین ایران داشته باشیم .و تحقیقات میدانی داشته باشیم اما چون ترم کوتاه بود و استاد وقتش رو نداشت و راه تا مناطق عشایر نشین از مازندران طولانی بود و هزار تا دلیل دیگه قسمت نشد که بریم . اما خب استاد چند تا فیلم برامون به نمایش گذاشتن و از این طریق با این مردم آشنا شدیم . ازاین حیث تا حدودی مفید بود .

از زبان تخصصی اگه اندوختم رو بگم باید عرض کنم از همون لغت anthropology که ترم اول از بر بودم فراتر نرفته ام . در این کلاس مثل دیازپام خورده ها عمل می کردم .

نماد و نشانه هم داشتیم که نکته قابل توجه ای ندارم که بگم . اما تو این کلاس خوب می تونستی متمرکز شی و فکر کنی . کسی کاری بهت نداشت بود و نبودتم مهم نبود .

روش تحقیق عملی که دنباله روش تحقیق نظری بود تو این کلاس باید تحقیق ترم پیش رو کامل می کردیم .تا حدودی با روش پیمایشی و نحوه پرسش نامه پخش کردن وکار با نرم افزار spss و...

جامعه شناسی پزشکی، این درس برام جالب بود. جامعه شناسی پزشکی علم مطالعه و بررسی تاثیر و تاثرات بین جامعه و پدیده های اجتماعی از یه طرف و مسائل پزشکی و بهداشتی از طرف دیگه است . استاد تو کلاسا با مثالهای واقعی از ایران مباحث رو برامون روشن تر می کرد . اما عاملی که باعث شد این کلاس رو مفید بدونم تحقیق میدانی که استاد جزء تکالیف کلاسی در نظر گرفته بودن . گزارش واقعی از یه روستا باید ارائه می دادیم . همین تحقیق هم بهانه ای شده بود تا مباحثی که استاد مطرح می کردن ما هم به دنبال نمونه ای تو میدان تحقیق خودمون باشیم .فکر کنم این درس جزء درس هایی که از دوران کارشناسی برام باقی می مونه .

درس دیگه نظریه انسان شناسی،اوایل که اصلا نظریه نخونده بودم فکر می کردم که باید درس چرندی باشه اما حالا می فهمم که پایه و اساس هر رشته ای نظریاتش اگه این نظریات رو خوب بفهمی نصف راهو می تونی بری وگرنه ...

این کلاس به گونه ای متفاوت بابقیه کلاسها بود .تو طول هفته دوبار این درس رو داشتیم شنبه ویک شنبه ها . شنبه ها استاد خودشون درس می دادن یکشنبه ها هم دانشجوها کتابهای نظریه انسان شناسی که استاد مشخص کرده بودن و به گروههای 5 نفره تقسیم شده بودن ارائه می دادن این کلاس به صورت میزه گرد برگزار می شد . استاد سعی کرد که تو این کلاسها به ما نحوه کار گروهی و خلاصه کردن و ارئه دادن وخلاصه نقطه ضعفامون که تو یه ترم کار کردن باهامون متوجه شده بود رو آموزش بده . این کلاس تا حدودی روحیه رقابت بین بچه ها تقویت شد و آخر سرم یه چند تا خلاصه از کتابا نصیبمون شد .یه چند تا عنوان کتاب یاد گرفتیم .تاحدودی نحوه کتاب خوندن و...روشی که استاد بهمون پیشنهاد کرد این بود که در ابتدای خوندن هر کتابی اول از خودمون بپرسیم که سوال نویسنده چی بوده می خواسته به چی پاسخ بده و چی رو حل کنه چه روشی رو انتخاب کرده برا پاسخ دادن به سوالش و... این کلاسم تا حدودی مفید بود.

خب اینم از اندوخته هام تو طول این ترم .

راستی یادم رفت یه واحد تربیت بدنی هم داشتم نمی دونم چرا هیچ وقت درس های عمومی رو به حساب نمی یاوردم اما این درس هم مفید بود تو طول ترم گرفتگی عضلات و آخر ترمی هم خلاصه یاد گرفتم که چطور سریع بدوام آخه نیست که باید راه خوابگاه تا دانشگاه رو همش بدوام این یکیش خیلی مفید واقع شد .

 یه درس رو یادم رفته بود  ( یکی از دوستام که پایه اینترنته یادم انداخت . همین جا ازش تشکر می کنم این یکی خیلی درس مهمی هم بود .محیط شناسی انسانی ( به گفته خانم جعفری جغرافیا ).

ما یاد گرفتیم که صبحانه وعده غذایی مهمی است و هیچ وقت نباید آن را فراموش کنیم اول صبحانه کامل بخوریم بعد به کارمان برسیم اگر کلاست دیر شد صبحانه را به کلاس بیاور از نظر استاد مانعی ندارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

این روزها چه شده ؟

قند و شکر دیگه کوپنی نیست ،کرایه ها باز بالا رفته و...

بنزین که سهمیه بندی شده بود .

چی : باز گوجه گران شده ؟

نه این بار به گونه ی اعجاب آوری تاید گران شده همه چیزش رو شنیده بودم اما این یکی رو نه فکرش رو نمی کردم که مردم یه روز به خاطر تاید به جون هم بیفتن . قبلنا که بحث بر سر گوجه و بنزین بود حتی بازتابش رو تو پیامک هام دیده بودم ( یه پیامکی برام جالب بود: مهریه دختران 1386 بنزین + یه کیلو گوجه . فکر کنم یه پیامک امسال چند تا کارتون تاید هم بهش اضافه کنن اگه پیامک های سازای محترم موضوع ندارن این رو بهشون پیشنهاد می کنم .)

و قیافه مردم چه دیدنیه تو این موقع ها. افرادی فکر اینکه یک شبه پولدار می شن به سرشان خطور می کنه می رن و کالایی که قرار است نایاب شن رو انبار می کنن اون وقت موقع کمیابی رو می کنن خب اینم یه جورشه حتما که نباید دعا کنن که اتوبان از جلو خونشون رد شه که زمیناشون گرون شه این یکی هم می تونن از قبل حساب کنن فقط یه روز جلو تر بفهمن همش حله ! .

موقع بد بختیای مردم حتی افراد خودی هم به دادِ هم نمی رسن .این حرفی که می زنم رو از هوا در نیاوردم خودم به عینه دیدم . مثلا همین برف سال پیش ، همسایه به همسایه نان نمی داد . مغازه دارگوچه مون همه اجناسش رو گرون کرده بود تخم مرغ شده بود 500 تومان ، سیب زمینی کیلویی 2000 هزار تومان و... .

البته عده ای هم که می دیدن وضعیت به این قراره و برف حالا حالا ها موندنیه چکمه به پا و بیل به دست راهی خیابون می شدن و مخصوصا منطقه بالا شهر و برف روبی می کردن اونا هم نامردی نکردن و برا روبیدن برفِ هر خونه 200 هزار تومان رو رقم می زدن . بازار کاسبی داغ بود . اما هوا سرد بود به شدت سرد اما عده ای تو این سردی و گرمی زمونه مثل شیشه می ترکیدن .

گذشت اون روزها و رسید این روزها . به نظر می رسه که تو همه موقعا مسئله ای هست که ذهن مردم رو به خودش مشغول کنه تا سرشون رو راحت رو بالشت نزارن .

اما اینکه مردم این رخدادها رواز چی می دونن مهمه و اینکه عامل اصلی که همه چیز رو به اون نسبت می دن چیست ؟

همه اینها رو نسبت می دهند به انرژی هسته ای ، و این که این انرژی حق مسلم ماست ولی همه حق های دیگر حق ما نیست !و اینکه خدا لعنت کند کسی رو که فهمید این انرژی حق ماست ولی همه چیزهای دیگر رو از ما گرفت .

حاشیه : اینا رو من نگفتما یه موقع نیاین خر من رو نگیرین . من رو چه به این حرفا . من فعلا باید مثله بچه ادم سرم رو بندازم پایین و کتابام که تو طول ترم انبار کردم و حالا کوله بارم رو آوردم خونه بخونم تا شاید بعدا بگویم که آن روزها که ان اتفاقها افتاده بود چه باید می کردید که نکردید و در آینده مطلوب است که این طوری که من می گم باشید و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط نیک بخت   | 

کمی آن سوی مدرسه ما ، راهی که همیشه می رفتیم و می آمدیم ، یک مرد با سن متوسط با لباس های مندرس و قیافه ای ژولیده ،گاهی تسبیح به دست و گاهی زنجیر به دست ایستاده و گاه نشسته ، ما را نظاره می کرد . از جلوی در مدرسه تا دم در خانه برای ما دختر بچه ها او مظهر ترس و حس ناامنی بود که بزرگتر ها از دنیای بیرون برایمان به تصویر می کشیدند . سالها گذشت و خاطره مرد ژولیده در ذهن بسیاری از ما به فراموشی می رفت . اما در هر قدمی که بر می داشتیم و راهی که در پیش می گرفتیم خود را نزديكتر به آن واقعیتی که بزرگتر ها تلاش می کردند از دنیای اطراف برایمان به تصویر بکشند ، می دیدیم که خاطره مرد ژولیده تنها می توانست نمود کوچکی از آن واقعیت باشد .

ما بزرگتر شدیم ،درس خواندیم ، به دانشگاه آمدیم و در این گیر و دار آدم های زیادی را سر راهمان دیدیم و حس کردیم باید هشدار بزرگتر ها را جدی تر بگیریم .

گاهی در معرض قضاوت ها ،برخورد ها و تجربه هایی قرار می گیریم که یا باید از تیررس شان کنار برویم (مثل دیدن مرد ژولیده ،که با دیدنش فریاد های کودکانه بلند می شد و هر کس به سمتی می دوید تا به دامان گرم خانه که امنیت در آن جاری بود پناه ببرد .) و یا باید بایستیم و به خود نهیب بزنیم و با دنیای اطراف مان با همه واقعیت های خوب و بدش رو به رو شویم .

به راستی کدامین راه را باید برویم !؟

الناز و دوستش در کنار خیابان منتظر تاکسی بودند . 10 دقیقه بیشتر به شروع کلاسشان نمانده ، اما از تاکسی خبری نبود به ناچار سوار ماشین شخصی می شوند . بعد از چند لحظه راننده با موبايلش در حال صحبت کردن است و می گوید آدرس ویلا را بده می خواهیم با بچه ها بیاییم .الناز و دوستش وحشت زده فریاد می کشند و راننده مجبور می شود ماشین را نگه دارد .

صبح یک روز سرد زمستانی ماریا تازه از اتوبوس کرمانشاه پیاده شده و سوار ماشین می شود تا خود را به خوابگاه برساند .دو نفري که کنارش نشسته بودند بین راه پیاده می شوند و او تنها می ماند راننده شروع به صحبت می کنند و حرف هایش ناراحت کننده است از ماریا می خواهد تا به صندلی جلو بیاید او نیز قبول می کند در حالی که ترس تمام وجودش را فرا گرفته و زیر لب قرآن می خواند . همین که ماشین می ایستد در را باز کرده پا به فرار می گذارد .  

فاطمه یک دختر کوچک در خانه دارد و در دانشگاه نیز در حال ادامه تحصیل است آن روز از کلاسش صرف نظر می کند تا نزد کودک خورد سالش بشتابد . سوار ماشین می شود . ماشین در حال حرکت بود ،یک دفعه مردی که روی صندلی جلو نشسته بود ، چنگ می اندازد و مقنعه اش را می کشد . فاطمه گفت : آقا چه کار می کنی . با خودش گفت : حتما ً راننده از او حمایت می کند .اما راننده شروع کرد به خندیدن . فاطمه در ماشین را باز می کند و فریاد می کشد .مردی که جلو نشسته بود به عقب می آید و فاطمه با او درگیر می شود . راننده ترسیده بود به محل مسکونی نزديك می شدند . ناگهان راننده کنترل ماشین را از می دهد و فاطمه از ماشین به بیرون پرت می شود.   فاطمه در حالی که با پای شكسته روی تخت بیمارستان نشسته و دختر کوچکش را در آغوش کشیده با خود فکر می کند که آیا باید او را با همان تصویری که بزرگتر ها یش از دنیای بیرون برایش کشیده ا ند بزرگ کند و یا قصه ها و نصيحت ها را فراموش کند و دختر کوچک سه ساله اش را هل بدهد به درون واقعیت زندگی.

همه ما چه کم چه زیاد در مقابل چنین خطراتی قرار گرفته ایم و در لایه های پنهان ذهن همه ما ترسی از رو به رو شدن با چنین حوادثی وجود دارد و شاید به همین خاطر است که گاهی قبل از شروع شدن حادثه از خود واکنش نشان می دهیم ، که این واکنش ها نیز گاهی منجر به تلخ ترین زندگی ها برای افراد می شود .امنیت ، برخورداری از عدالت و حمایت به هنگام تعدی به حقوق فردی و جمعی است که موجب ، ایجاد آرامش شده و افراد را به طور شخصی در مقام انتقام گرفتن و زنده کردن حق خودشان از راه های خشن و غیر اخلاقی قرار نمی دهد .

اما کجاست آن عدالت و حمایت !؟  

و کجاست آن حقوق شهروندی که هدف آن رسیدن به امنیت برای تمامی اعضای جامعه باشد !؟ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط حیدری  | 

صداي پاي آب

 

روح من در جهت تازه اشيا جاري است

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ،گريه اش مي گيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجر ها را مي شمارد .

روح من گاهي ،مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد .

                        .

                        .

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست ،كه لب تاقچه عادت از ياد من وتو برود .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد .

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد

                        .

                        .

صبح ها وقتي خورشيد درمي آيد متولد بشويم

پشت دانايي اردو بزنيم

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم

 

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفرو قرن

پي آواز حقيقت بدويم .

 

ومن گذر ثانيه ها را در تولدي ديگر مي شمارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط حیدری  | 

 

 

خلاصه‌و بررسی کوتاهی  از کتاب

منشاء خانواده

مالکیت خصوصی و دولت

 

این کتاب توسط فردریش انگلس

بر اساس بررسی‌های لویس مورگان در کتاب جامعه باستان نوشته شده است.

استاد: دکتر محمد فاضلی

نظریه‌های انسان‌شناسی

تنظیم کنندگان:

مهر نوش نصیری

مائده جلایی

 مهدیه خواجه‌وندی

محبوبه شاهنده

میلاد معینی

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

کتابهای عمومی  با اینکه اکثرا دینی هستن به این عاقبت دچار می شن .

دانشجوها این کتا رو نمی خرن هر کی هم اگه بخواد که بخره مورد تمسخر دیگران واقع می شه . خوندنش که می مونه برا شب امتحان . اگه بخوای تو طول ترم این کتابا رو بخونی بازم مورد تمسخر واقع می شی . شاید بخاطر این عملت عروسک خر بهت کادو بدن .

اما نمی دونم دیگه چرا می سوزونن حداقل می تونن به یکی دیگه امانت می دن

اخر ترم که می شه دانشجوها در به در کتابای عمومین


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط نیک بخت   | 

امروز تو کلاس نظریه انسان شناسی استاد از دانشجویان کلاس پرسید چند نفر کاستاندا رو می شناسن فقط یه نفر دستشو بالا برد استاد با تعجب گفت :فقط یه نفر

نمی دونم چرا هیچ جا اسمش به گوشم نخورده بود با اینکه سایت های زیادی هم در موردش در دسترسه اصلا با اسمش برخورد نکرده بودم امروز وقتی اسمش رو تو گوگل نوشتم صفحات زیادی برام باز شد .

یکی از کتاباش که آدینه بوک معرفی کرده کتاب زیر بوده .

آموزشهای دون کارلوس: کاربردهای عملی آثار کارلوس کاستاندا

آموزشهای دون کارلوس: کاربردهای عملی آثار کارلوس کاستاندا
 
یه کلوپ هم به اسم کاستاندا بود تو قسمت توضیحات نوشته بود ماجرای کاستاندای نویسنده و مردمشناس از اونجاآغاز می شود که او در سال 1960 با یک استاد شمن روبرو شد.
 

کارلوس کاستاندا (زادهٔ ۱۹۳۱ پرو) نویسنده پرطرفدار آمریکایی کتاب‌های شمن‌باوری بود.

دوازده کتاب وی که به ۱۷ زبان ترجمه گردیده و ۸ میلیون نسخه فروش داشته اند باعث ایجاد جنجال و توجه فراوان در میان علاقمندان به فلسفه و مردم شناسی گردیده اند. وی تو  این کتب تجربیات خودش رو  در ملاقات با فردی بنام دون خوان بازگو می کنه .

آثارکاستاندا  به ترتیب نشر به زبان اصلى عبارتند از:
1.تعلیمات دون خوان (1968).
2. حقیقتى دیگر (1971).
3. سفر به دیگر سو (1972).
4. افسانه هاى قدرت (1974).
5. حلقه قدرت (1977).
6. هدیه عقاب (1981).
7. آتشى از درون (1981).
8. قدرت سکوت.
9. هنر خواب بینى.
10. چرخ زمان.
11. حرکات جادویى.

اینهمه کتاب مردم شناسی باشه و ما حتی اسمشون به گوشمون نخورده باشه جای تامل داره . البته از تبلی خودمون هم هست که فقط به کتابفروشی دانشگاه قناعت می کنیم . واگه کتاب اونجا موجود نباشه به حسابش نمی یاریم .

این عکسشم تو وبلاگ می ذارم تا قیافش یادم باشه

         

maghaleh-castaneda.jpg

 

تو سایت استاد فکوهی هم در موردش مطالب جالبی نوشته

سایت استاد فکوهی در مورد کاستاندا

ادامه

اینا رو نوشتم تا اگه یکی ازتون پرسید کاستاندا کیه مثل نه نه مرده ها سرتون رو پایین نندازین !یعنی به عاقبت من دچار نشین

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .

 کارلوس کاستاندا

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط نیک بخت   | 

 

 

در پس ملال و ا ندوه بی کران

که بر هستی مه آلوده باری است گران

خوش آن که تواند پر توان و نيرومند

پر کشد سوی دشت های روشن و آرام

 

 خوش آن که به سان چکاوکان

بامدادان اوج گیرد سوی آسمان

خوش آنکه پرگشاید برفراز زندگی و به سوی آسمان

در یابد زبان گلها و اشیاء بی زبان                             

                                                          شارل بودلر                      

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط حیدری  | 

این روز ها زیاد از ناکار آمدی علوم ، رشته های دانشگاهی ، چالش های نظام آموزشی و دانشگاه ها سخن به میان آمده است . در این پست به خلاصه ای از آنچه دکتر عماد افروغ در کتاب گفتار های انتقادی با عنوان آسیب شناسی دانشگاه به آن اشاره کرده بسنده می کنم .

جایگاه دانشگاه در خرده نظام فرهنگی است که کار آن کنترل و نظارت از طریق تولید دانش و اطلاعات است . دانشگاه باید با خرده نظام های اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی تعامل داشته باشد و بتواند تولید دانش کند ، تولیداتش متناسب با نیاز های جامعه باشد . متناسب با ساختار شغلی و نیاز های آن باشد ، اما الان مشكل ما این است که انطباقی وجود ندارد .

ساختار شغلی ما نیازمندی های خود را دارد  ، آموزش عالی ما نیز راه خود را می رود . این است که فارغ التحصیلان ما پاسخگ